تعداد کل بازديد : 5711

  بازديد امروز : 1

  بازديد ديروز : 8

شب نوشته‏هاي تلخون

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان




 

درباره خودم

شب نوشته‏هاي تلخون
تلخون[35]
هر کي خوابه خوش به حالش/ما به بيداري دچاريم.

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

زندگي[31]

 

بايگاني

7 [22]
شب نوشته‌ها [15]
شب ‏نوشته‏هاي 87 [3]
الان

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

هر کس نيکو بپرسد، بداند . [امام علي عليه السلام]

   1   2   3   4      >

+ قداست اشيا!!!

نويسنده:تلخون::: دوشنبه 4/4/1386::: ساعت 8:31 عصر

 


به نام خدا


1.  دارم توي نمازخانه راه مي‌روم. حواسم نيست و پايم به مهر يکي از نمازگزاران مي خورد.صاحب مهر نگاه سرزنش باري به من مي‌اندازد و مهر را مثل يک شي مقدس مي‌بوسد.


2.  دبستاني هستم. مدير بچه‌ها را براي بيان موضوع مهمي جمع کرده است. خوب يادم هست اين قضيه مربوط به دوره‌اي است که استفاده از تسبيح به عنوان گردنبند شايع شده بود. حرف مهم مدير اين بود که انداختن تسبيح در گردن گناه بزرگي است.


3.  مدتي پيش در سايت تبيان مطلبي نوشته بود راجع به انيميشن‌هاي شرکت گاز.ـ خيلي خطرناکه حسن!!! ـ توي اين نوشته عنوان شده بود که بايد از پخش اين چنين انيميشن‌هايي ممانعت به عمل بياد. چون استفاده نادرست از نام ائمه بزرگوار در اين تبليغات باعث کسر شان اين بزرگواران است و موجب مي شود از اين بعد والدين از اين نام‌ها براي فرزندانشان استفاده نکنند. خب تا اين  جاي کار به نوشته عيب چنداني وارد نيست. اما مشکل آن‌جاست که نويسنده در پايان کار از داستان قديمي "حسن کچل"  به عنوان يک داستان ضد ديني ياد کرده بود!!!


4.  هر زيارتگاهي که مي‌روم ترجيح مي دهم يک گوشه بشينم و آرام آرام با خودم نجوا کنم.برايم مهم نيست که آن‌جا کنار ضريح است، توي حياط حرم است يا اصلا توي خانه نشسته‌ام و فقط دارم از تلويزيون آن زيارتگاه را نگاه مي‌کنم. مهم دل من است. من اصلا بوسيدن ضريح و در و ديوار زيارتگاه‌ها را نمي‌فهمم... آن همه تلاش براي رساندن دست به ضريح را نمي‌فهمم. نمي‌فهمم خب!


5.  چند نفر از بچه‌ها را مي‌بينم که با سرگرداني دارند کاغذي را دست به دست مي‌چرخانند. پرس و جو که می‌کنم می‌بینم روی کاغذ دعا و آیاتی از قرآن نوشته شده است و چون همه معتقدند دور ریختن این کاغذ گناه است دارند دنبال محل مناسبی برای قرار دادن کاغذ می‌گردند...


 


خب برای من واقعاً این مسائل سؤال شده. می‌خواهم بدانم مهر مگر چیزی جز خاک است؟ تسبیح مگر ساخته دست انسان‌ها نیست؟ انسان‌هایی که لزوماْ مسلمان هم نیستند ـ تسبیح با مارک Made in China  ندیده‌اید؟ـ  در اینکه نام ائمه و اولیای خدا بسیار بزرگ است جای شک نیست. ولی آیا وقتی این نام بر روی آدم‌های عادی هم گذاشته می‌شود چنین برداشتی صحیح است؟ کجای داستان حسن کچل مخالف با ارزش‌های دینی است؟ چرا این طور می‌پنداریم که دور ریختن کاغذی که نام خداوند و آیات قرآن بر آن حک شده است گناهی است نابخشودنی؟ مگر قصد ما از دور ریختن آن کاغذ توهین و اهانت است؟ درباره بوسیدن در و دیوار زیارتگاه‌ها من مطلبی هم خواندم از آیت الله طباطبایی... ایشان فرموده بودند من وقتی به حرم مطهر امام رضا (ع) می‌روم همه جای آن را می‌بوسم. هر چیزی که متعلق به آن اما بزرگوار باشد را می‌بوسم... اما حتی این جواب هم مرا راضی نکرد! 


نمی‌فهمم! مدت‌هاست که این تقدس اشیا و نام ها و مکان ها برایم تبدیل به پرسش‌هایی بی پاسخ شده است... کاش کسی جواب پرسش‌هایم را بداند... قصد من اهانت به عقاید مذهبی دیگران و یا زیر سؤال بردن آن‌ها نیست... دوست دارم فقط جواب سؤال‌هایم را بدانم... شاید آن وقت من هم با دیگران هم‌عقیده شدم!  



+ فساد در مدارس

نويسنده:تلخون::: يکشنبه 2/2/1386::: ساعت 7:26 عصر

يا الله


فساد در مدارس


نمي دونم از نظر شما استفاده از کلمه "فساد" براي عنوان اين نوشته چه قدر مناسبه ... اما اميدوارم پس از خوندن اين پست با من موافق باشيد که اين بهترين تيتر ممکن بود...


اين متن رو آبان 85 نوشتم. و از اون موقع هميشه دنبال يه فرصت مناسب بودم تا توي وبلاگم هم بذارم. چيزي که منو به نوشتن وادار کرد يه ترس ناشناخته بود. من از نسل جديد دانش آموز مي ترسم. من خودم هم جزيي از اين نسل هستم... و من از آينده ي رفتاريم مي ترسم.


***


من 10 ساله که دانش آموزم و هميشه در حد توان خودم تلاش کردم که از مقررات مدرسه سرپيچي نکنم. چون هرگونه سرباز زدن از اين قوانين به معناي استقبال از درگيري هاي روحي و تمايل به عدم آرامش هست. متاسفانه شناخت زيادي از مدارس پسرانه ندارم اما درباره مدارس دخترانه مايلم يک سري از نکات رو ذکر کنم. قضاوت با شما...


1. سلامت روان اولياي مدرسه


به عنوان يه دانش آموز دوست دارم بدونم تا چه حد روي سلامت روان اولياي مدرسه نظارت مي شه؟


ناظم و معاون هايي که پس از سال ها کار، به شدت رفتارهاي هيستريکي نشون مي دن و به خودشون حق مي دن که مثل مفتشين عقايد، دانش آموز رو بازجويي کنن. آيا دانش آموز توي مدارس ما حکم برده اي رو داره که مي شه هر رفتاري باهاش کرد؟


2. دخالت در حدود شخصي دانش آموزان


بازرسي کيف ها (پنهان و آشکار)/ چک کردن اندازه ناخن ، جوراب ، مانتو و مقنعه / استخدام!!! جاسوس و خبرچين از بين بچه ها / و... همه نمونه هايي ساده از توهين به عدم شعور دانش آموزه. واقعاً راه بهتري براي کنترل موارد انضباطي بدون توهين به شخصيت دانش آموز وجود نداره؟


3. تصويب قوانين غير منطقي!


دانش آموزان دختر با مانتوي بلند و مقتعه و کاور ورزش کنند./ حتي در خود کلاس ها و توي راهروي مدرسه هم حق درآوردن مقنعه رو که ندارند هيچ! در ضمن بايد سفت و سخت مراقب حجابشون هم باشند. واقعاً توي يه راهرو پر از دختر اگر مو هاشون پوشيده نباشه کدوم قانون اسلام نقض مي شه؟/ به همراه داشتن آينه جرمه/ آوردن کتاب غير درسي_ باور کنيد حتي با تم مذهبي_ ممنوعه/ دادن کادوي تولد به همديگه؟ شوخي مي کنيد! اين يکي که جرمش خيلي سنگينه / آوردن هرگونه نوشيدني و غذاي گرم يا ساندويچ از خارج از مدرسه غير مجازه/ دانش آموزان حق ندارند از رنگ هاي روشن استفاده کنند. از کاپشن و ژاکت گرفته تا کيف و کفش!/ پخش شيريني و شکلات بين همکلاسي ها ممنوعه. يعني حتي براي پخش شيريني جهت شادي روح اموات هم بايد با دفتر هماهنگ کرد!!!/ دانش آموزان نبايد توي مدرسه همديگه رو به خونه هاشون دعوت کنن/ اوووووووووووووووووووه. خداي من. بازم بنويسم؟


4. ساخت زير بناي محکم!!! اعتقادي


مسئولين مدرسه براي تشويق و ترغيب دانش آموزان جهت حضور در نمازخونه و شرکت در بسيج و مراسم قرآني و غيره از ترفند هاي عجيبي استفاده مي کنن. مثل وعده ي دادن نمرات اضافه بر سازمان ، شرکت در اردوهاي خاص و از همه مهم تر وعده ي سهميه ي دانشگاه. اين يعني : به طور غيرمستقيم دانش آموزاني رو تربيت مي کنن که مهم ترين اعتقاداتشون رو بر پايه ي بي ارزش ترين معيارها بنا مي کنن.



مواردي که ذکر شد در خيلي از موارد غير قابل باوره. حتي نمي شه گفت در همه مدارس دخترانه و با همين شدت وجود داره. اما به بزرگي خدا قسم مي خورم که من خودم اجراي همه ي اين قوانين رو ديدم.


من نگران روح و روان نسل خودم هستم. سخت گيري ها و قوانين مسخره اي که براي اينکه عيب و ايراد هاش رو منطقي نشون بدن زير نقاب دستورات دين و قرآن و اسلام پنهانش مي کنن و يه نسل دين گريز رو تربيت مي کنن. آفرين به مهد تربيت ...!


گلايه هاي نسل من از زمزمه هاي زير گوشي بلندتر نمي شه. ما امروز از کشيدن تصوير معلم ها و معاون هاي بي منطق بالاي چوبه دار و تصور خودمون در حال ترور اين افراد لذت مي بريم و کي تضمين مي کنه که فردا روزي ابايي از کشتن کساني که آزارمون مي دن داشته باشيم؟ مگر فردي مثل "بيجه" از همون دوران کودکي از آزار انسان و حيوان لذت نمي برد که بعد ها تبديل شد به قاتلي با عدم تعادل رواني! ( يه لحظه از خودم ترسيدم!!!)


***


دوست ندارم قضاوتم يک طرفه باشه... من معلم هايي داشتم و دارم که بخش هاي مهمي از زندگيم رو مديون آنها هستم. آموزگاراني که پيشرفت هاي قابل توجهي رو توي زندگيم سبب شدن. اما اينا هيچ کدوم حقيقت تلخ جاري در مدارس رو محو نمي کنه. بايد مي نوشتم از اين چيزا که موقع نوشتنشون به وضوح مي لرزيدم.



در مناطق و شهرهايي که دور از تمدن نيستند، مدارسي وجود داره که کلمه زندان خيلي بهتر توصيفش مي کنه... زنداني براي دربند کشيدن روح و فکر...





+ بدعت ها در عزاداري ائمه

نويسنده:تلخون::: جمعه 6/11/1385::: ساعت 6:8 عصر


به نام خدا


چه تاخير طولاني اي... دلم براي تلخون تنگ شده بود.


***


عزاداري به شيوه مدرن!


من هميشه در مورد عزاداري براي ائمه با خودم درگير مي شدم. از نظر قلبي نمي تونستم نپذيرمشون ولي از نظر عقل و منطق به نظرم اين جور عزاداري ها يه جاش لنگ مي زد. و چون نمي فهميدم کجاشه که ايراد داره فکر مي کردم مشکل از ايمان منه. تا همين 5 شنبه که فهميدم تا به حال در اشتباه نبودم. يه جاي کار واقعا لنگ مي زد...


 5 شنبه يه سي دي ديدم که توسط طلاب حوزه علميه قم تهيه شده بود. سي دي راجع به بدعت گذاري ها در مراسم عزاداري بود. و همه حرف ها با سند و مدرک عيني مطرح شده بود.


توي يه بخشي از سي دي راجع به مساله برهنگي توي عزاداري صحبت شده بود و البته  ذکر کرد که حکم مراجع تقليد در نهي اين مساله است.


اما جايي که بيشتر از همه براي خودم جالب بود مربوط به مداحي ها بود. اگه خودم نمي ديدم باور نمي کردم که اون مداحي که روزي چند بار از طريق تلويزيون برنامه هاش پخش مي شه و تبليغات مراسمش مدام ديده مي شه اين قدر راحت کفر بگه. مداحان مذکور( که متاسفانه من الان اسم همه شون رو به خاطر ندارم و ترجيح مي دم يا اسم همه رو بگم يا هيچ کس )  دقيقا عين عبارات زير رو به کار مي بردن:


+حيدر... توي خالق آسمان و زميني.


+حيدر. روزي ده ماسوايي. حيدر


+ من مست مستم. حيدر پرستم.


+لا اله الا محمد(نيست خدايي جز محمد)


+لا اله الا علي


+لا اله الا فاطمه


و خيلي چيزاي ديگه که متاسفانه حافظه ام ياري نمی کنه...


(در این موارد آیت الله مکارم شیرازی گفتن که اگر مداحی این جمله رو ذکر کرد کافر شده و مثلا باید استکانی رو که باهاش آب خورده شست.)


جالب تر از همه اینا روشنگری طلاب در ذکر این مسائل بود. چون موقع پخش این مداحی ها نه تنها چهره مداحان مشخص بود بلکه اسماشون هم زیرنویس می شد.


یا مواردی که مداحان برای موسیقی مداحی شون از موسیقی ترانه های عاشقانه پاپ استفاده می کردن. اول اون قسمت از اون ترانه اصلی با اسم خواننده پخش می شد و بعدش مداحی که روی اون ترانه صورت گرفته بود:


آهنگ های شادمهر عقیلی،اندی،منصور،فریدون و ... که روش سروده ای در مدح ائمه گذاشته بودن.( دقت کنید که قضیه رد کردن موسیقی پاپ یا حتی خود این آهنگ ها هم نیست. بلکه موضوع اینه که چرا برای مدح مقام والای ائمه از موسیقی چنین ترانه هایی استفاده می شه که  اگر خیلی روشنگرانه باشه در مدح معشوقه خواننده و ترانه سرا است.)


یا مداحانی که موقع مداحی در مولودی ها، حرکاتی رو انجام می دادن که بی شک چیزی جز رقص نبود.


یک مداح بود که برای امام رضا (ع) خونده بود و کلیپ هم درست کرده بود. من به شخصه اگر تصویر حرم امام رضا رو در پشت خواننده نمی دیدم امکان نداشت بفهمم این یه مداحیه. چون جناب مداح  در حالتی مداحی می کرد که خواننده های قدیمی زن مثل: هایده و حمیرا ، خوانندگی می کردن. و البته کنار دستش یه بنده خدایی هم داشت ارگ می زد. جالب اینجا بود که حتی از روی متن اشعار هم نمی شد فهمید این شعر در مدح ائمه است.


در رابطه با این قضیه آیت الله خامنه ای نکته خیلی جالبی رو اشاره کردن. می گفتن برای چی توی مداحی ها به جای بالا بردن معرفت مردم، راجع به رنگ چشم و حالت ابرو و قدرت دست و بازوی اون بزرگواران حرف می زنن. مگه حضرت عباس(ع) رفت شهید شد که بعدا ما بگیم چه چشم و ابروی قشنگی داشتی؟ یا مگه اصلا آدم خوشگل توی خیابون کمه؟ مگه کم هستن افرادی که می رن پرورش اندام؟ خب بریم از قدرت بازوی اونا هم حرف بزنیم.


از نکات جالب دیگه آلات موسیقی ای بود که توی بعضی مداحی ها استفاده می شد و من قبلش فقط توی کنسرت خواننده ها دیده بودم.


اشارات جالبی هم به فلسفه عَلَم و تمثال ها شده بود. اینکه عَلَم چه قدر شبیه به صلیبه و اینکه منشا پیدایش تمثال ها بی ربط به مجسمه حضرت مریم و عیسی(ع) در کلیساها نیست. و زرق و برق و مجسمه های روی علم ها که بی شباهت به بت های دوران جاهلیت نبودن.


البته کنار این قضایا چند تا برنامه ماهواره ای رو هم نشون داد که مجریان به شدت به ائمه( خصوصا امام حسین (ع) ) توهین می کردن. هرچند خودم معتقدم به اون افراد ایراد چندانی وارد نیست. چون درک و معرفتشون در همین اندازه است و از اول هم با نفی این اعتقادات بزرگ شدن ولی وقتی می بینم مداح مشهوری که اسمش همیشه کنار اسم برنامه های دینی هست اون جوری کفر می گه و عنان اختیار خودشو از دست می ده و هیچ مخالفت جدی ای هم با ادامه حضورش توی مراسم عزاداری و مولودی ائمه صورت نمی گیره، بدجوری شاکی می شم.


دوست داشتم صمیمانه از مسئولین تهیه چنین مستندی  تشکر کنم.خصوصا به خاطر بی پرده بودنش. و دوست دارم ازشون بپرسم با همه این ها چرا هنوز که هنوزه هیچ منعی در اجرای این برنامه ها دیده نمی شه و تشویق هم صورت می گیره؟


هیئت ها, عَلَم ها،تمثال ها، مداحی های آنچنانی... هنوز هم پابرجاست!


(اسم اون سی دی که من دیدم آسیب شناسی عزاداری بود. اگر اطلاعات بیشتری در مورد چگونگی تهیه اون سی دی پیدا کردم حتما توی وبلاگ می ذارم)



+ خودت را بکش...همين حالا!

نويسنده:تلخون::: چهارشنبه 17/8/1385::: ساعت 3:34 عصر

خودت را بکش...همين حالا!


به نام خدا


زندگي چيز عجيبيه!فهميدن اين مساله اصلا سخت نيست.چون همه مون باهاش درگيريم.


ولي درک اينکه بعضي ها چرا ترجيح مي دن از اين چيز عجيب فرار کنند يا شرشو کم کنن خيلي سخته.


از خودکشي حرف مي زنم...


شايد خيلي اغراق نباشه اگه بگم توي يه برهه اي از زمان_وقتي فشار زيادي رو متحمل مي شيم_همه مون به خودکشي به عنوان يه راه در رو(و نه راه حل) فکر کرديم.ولي اينکه چه قدر براي جامه‌ي عمل پوشوندن بهش اقدام جدي کرديم،...الله اعلم!


به عنوان کسي که خودش هم توي يه دوره اي خيلي به اين قضيه فکر مي کرده_البته من نسبت به ساير افراد ي که چنين فکري مي کنن خيلي بچه بودم...شايد دو سال آخر دبستان يا اول راهنمايي_ به اين نتيجه رسيدم که تقويت باورهام تنها چيزي بوده که نجاتم داده.


البته اين باورها فقط اعتقادات ديني نيست.حتي کافيه فرد باور کنه که توي خونوادش پذيرفته شده است.يعني دقيقا عکس همون باوري که باعث شده فکر خودکشي کنه رو بايد توش تقويت کرد...


اينکه اصلا چرا از خودکشي حرف مي زنم به خاطر زياد شدن اقدام به اين عمل توي اطرافيانمه.اگه بخوام يه محدوده سني بگم دقيقا دوره دبيرستان و شايد يه تعداد معدودي هم راهنمايي...


***


به اين مکالمه100% حقيقي بين من و دو نفر ديگه توجه کنيد:


.


.


.


س:فهميدي پ چي کار کرده؟


من:چي کار کرده؟


س:خودکشي.


-پ آستينش را بالا مي زند و متوجه زخم نسبتا عميقي روي رگ دستش مي شم


من(با بهت غير قابل توصيف):چـرا اون وقت؟


پ:مي دوني چيه.از دست بابام.هي بهش مي گم برام گوشي بخره،هي امروز فردا کرده آخرش برگشته مي گه تو اصلا موبايل مي خواي چي کار؟خسته‌ام کرده از بس الکي حرف زده.تازه سيم کارتش رو هم خودم خريدم.


من:همين؟


تا آخر وقت با هيچ کس حرف نمي زنم.شاکي شده‌ام از آدمهاي اطرافم!!!


برگشت:


پ دارد با آب و تاب شيوه خودکشي ناموفق و دردآورش با "ژيلت" را تعريف مي کند. اون قدر با اين جور آدم‌ها برخورد داشته‌ام که بفهمم کي مي خواد جلب توجه کند و کي واقعا توي زندگيش به گره کور برخورد کرده...


پ_که يک سال هم کوچکتر از من است_جز گروه اوله.البته چاشني حماقت رو هم به اون حرکتش اضافه کرده


***


هفته بعد


س:پ دوباره خودکشي کرده.


من حتي سرم رو هم بالا نمي گيرم تا نگاهش کنم.خودش شروع مي کند به توضيح.لا به لاي حرفهايش مي فهمم اين بار براي جلب محبت دوست پسرش اين کار را کرده.البته اين بار با قرص.


و پسر مذکور هم براي اينکه مبادا دوست دخترش تنها بماند همزمان اقدام به خودکشي مي کند.


اينکه چه طور زنده مانده اند بماند.


سکوت مي کنم.فقط به مادر دختر فکر مي کنم که چه طور متوجه شده دخترش در عرض دو هفته دو بار خودکشي کرده و باز هم هيچ کاري نمي کند جز سخت گيري بيشتر براي رفت و آمد دخترش!!!!!!!!!!!!


جدا تاسف مي خورم.حتي مادر هم دخترش را جدي نگرفته.البته تا وقتي جنازه اش را نبيند...


*بچه ها شوخي شوخي به قورباغه ها سنگ پرت مي کنند و قورباغه ها جدي جدي مي‌ميرند...


 



+ شک

نويسنده:تلخون::: چهارشنبه 5/7/1385::: ساعت 3:19 عصر

يا قاضي الحاجات


*آدم بعضي وقتا فقط به خاطر ديگرانه که ناي نوشتن پيدا مي کنه


**گاهي وقتا آدم بهونه هاي 5 سالگي اش را تازه توي 15 سالگي پيدا مي کنه


***آدم گاهي اوقات از انتظار يه اتفاق،ته ِ کاسه ي اميدش را هم سوراخ مي کنه، ولي انگار که نه انگار!


****تلخون عاشق سرماست.در عين حال عاشق اينه که سرش حسابي گرم باشه. هيچ چي مثل پايان اين تابستون خفقان آور باعث آرامشش نشد.هزار بار شکر.


###############################################


آدم شک مي کند به گذشته؛


به کرده هايش.


گاهي آدم بايد همه شجاعتش را جمع کند و از خودش بپرسد:


يعني تا حالا همه دنيا سرم شيره ماليده اند؟


 و بعد با اطمينان جواب بدهد:


بـــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــه


آدم شک مي کند به خوب و بد؛


آدم معيارهايش را لا به لاي اين همه ترازو گم مي کند؛


آدم حتي ترازوي خودش را هم لا به لاي اين همه جنس گم مي کند.


آدم ترديد دارد به آموخته هايش.


آدم شک مي کند


 و آن گاه،


گم مي شود...


گم مي کند...


05/05/1385


###############################################


من که مي دونم،الان هر کس بخواد به اين نوشته نظر بده شروع مي کنه به نصيحت. که آره غصه نخور و خدا هست و ... يا اينکه نوشته را صد در صد فلسفي مي کنه: گاهي اوقات شک بهترين راه رسيدن به ايمانه... (البته آشناها که هيچي، ولي غريبه ها که نظر مي دن اکثرا اين طوري اند.خدا را شکر غريبه هم که زياد توي وبلاگ ما سر و کله اش پيدا نمي شه.پس نتيجه مي گيريم کلا اين قسمت آخر را الکي نوشتم)


فقط يه يادآوري براي هر کسي که گذرش از کنار "تلخون" رد مي شه


تلخون هر چي مي نويسه راسته،هر چي مي نويسه از واکنش هاي خودشه در برابر حوادث،همه نوشته هاش چکيده ي خودشه،ولي اين دلیل نمی شه که تا از مرگ نوشت همه فکر کنن که لابد افسرده است.تا از نا امیدی نوشت بگن لاید عاشق شکست خورده است،تا از خدا نوشت بگن لابد فرشته بی گناهه. نوشته ها هر چه قدر هم از خود خود خودم در اومده باشن باز عین من نیستن.حس نوشته ام هر چی باشه مال همه عمرم که نیست.یه وقت اگه از دلتنگی واسه از دست رفته هام می نویسم دلیلی بر این نیست که خواب و خوراکم غصه است... خب یه روز آدم از صبح دلش تنگه.یه روز از صبح شاده.چه می دونم!


بعضي وقتا هم تلخون فقط خودشو جاي ديگران مي ذاره و فکر مي کنه توي اون شرايط چه احساسي مي تونسته داشته باشه...اما باز هم هر چي نوشته عين احساس حقيقيش بوده.


این نوشته هم که تاریخش زیرشه.اون شب،از صبح به همه باورهام شک کردم.تا چند روز هم ادامه داشت.خب حالا که الان دارم توی وبلاگم می نویسمش که دیگه توی اون حالت نیستم.


*مثل همیشه توضیح دادنم بیش تر از حرف اصلی ام طول کشید...


والسلام



+ زجر

نويسنده:تلخون::: شنبه 25/6/1385::: ساعت 10:58 عصر

به نام خدای ما

***

سکانس اول_سفره شام_پس از اتمام غذا

یکی از میهمانان رو به مادر خانواده کرده و می گوید:

خدا پدر و مادر و خواهر شما را بیامرزه.(نه،اشتباه نکنید میهمان اصلا قصد توهین و ناسزا گویی را نداره)

مادر خانواده:آقا ... ،اگه بخوای ادامه بدی خیلی ها هستن

مهمان که عمرا کم نمی یاره رو به پدر خانواده :خدا  مادر و خواهر و برادر شما را هم بیامرزه آقا... .

سکوت

.

.

.

بغض تمام غذایی را که دختر خانواده خورده غیر قابل هضم می کند.از سر سفره بلند می شود،باید چیزی بنویسد.

***

سکانس دوم_خانه خواهر ناتنی  مادربزرگ فوت شده ی همان خانواده-عید سعید!!! نوروز

وارد خانه که می شوی خاله ی ناتنی پدر خانواده لباس مادربزرگ خانواده را به تن کرده.دختر خانواده چند صحنه ای را که مادربزرگش را با آن لباس ها دیده به یاد می آورد و می نشیند.

نوعی حلوای خاص تعارف می کنند  و البته وقتی دختر خانواده دارد با اشتها می خورد،خاله ی ناتنی پدر خانواده می گوید:آبجیم... از این حلواها خیلی دوست داشت.به یاد او پختم_لطفا دقت کنید مادربزرگ خانواده دستکم سه سالی هست که فوت شده-

دختر خانواده  دارد به یافتن نوعی مایع برای قورت دادن حلوا و بغض با هم فکر می کند.

بحث خاطره گویی داغ است.خاله ناتنی خاطره 13 به در سال گذشته را یادآوری می کند.تذکر می دهد که موقع خوردن آش همه ی خواهرهای ناتنی لباس های مادربزرگ فوت شده را به تن داشته اند-دختر خانواده لرزه ای را که به تنش افتاده رد می کند-وبعد چند تا خاطره تعریف می کند از خاطرات خنده دار مادربزرگ فوت شده ی خانواده که توی آن 13 به در هم برای خودشان تعریف کرده اند و کلی خندیده اند. دختر خانواده دیگر طاقت نمی آورد .

رد کردن چند تا بغض درست و حسابی،

دنبال یک پناهگاه گشتن،

پیدا نکردن،

تسلیم شدن،

...

کسی دستمالی به دست دختر خانواده می دهد.

***

سکانس سوم-مهمانی تولد یک دوست

موقع بازکردن کادوها،وقتی نوبت به مادربزرگ آن دوست می رسد و یک بوسه ی مادرانه تحویل نوه اش می دهد،دختر خانواده به دوستی که کنارش نشسته می گوید:موز خوردم!دستام نوچه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می خوام برم بشورم.و فرار می کند

***

سکانس چهارم-خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره

خانه ی مادربزرگ خانواده طبقه پایین خانه ی خانواده ی مذکور است.دختر خانواده از مرگ مادربزرگ به بعد فقط چهار پنج بار به اراده ی خودش آن جا رفته و هر بار وقتی رفته که پدربزرگ نباشد.نشسته توی اتاق ها و خاطراتش را دوره کرده.گریه کرده. چند بار هم لبخند زده.آمده بالا و سوال بی جواب خواهرش را که چرا چشمات قرمزه با دم دستی ترین دروغ دنیا جواب داده.

***

سکانس پنجم-...

کاش کسی عبور و مرور خانم های قدکوتاه چادری را از خیابان ها ممنوع می کرد.

دختر خانواده احمقانه ترین آرزوی عمرش را توی وبلاگش می نویسد

 

#######################

پی نوشت:

من تصمیم ندارم فیلمنامه نویس یا سناریو نویس بشم،ولی به نظرم این نوع روایت برای این دو تا نوشته آخرم از هر نوع دیگه ای مناسب تر بوده.همین

2-من اینا را نوشتم چون همون طور که توی سکانس اول اشاره کردم باید می نوشتم.امیدوارم تجربه مشابه مال من نداشته باشید.وقتی که توی عزا و عروسی به خیلا همدلی می زنن کاسه و کوزه دلتو می شکنن.

آخی

الهی

اگه فلان کس-که البته به رحمت خدا واصل شده-الان اینجا بود چی می شد

چه قدر فلان چیز را دوست داشت

و مدام از جمعیت-خصوصا در مراسم عزای یه نفر دیگه-صلوات می گیرن برای شادی روح اموات شما.

و بدتر از همه سکانس دومم بوده.بی رحمانه ترین کاری که باهام کردن.شاید هرگز نتونم ببخشمشون...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



+ چهار سکانس

نويسنده:تلخون::: يکشنبه 12/6/1385::: ساعت 9:53 صبح

 به نام خدا

 

سکانس اول  آوای خوشی دارد مرگ...

#########################################

 

آوای خوشی دارد مرگ...

و من،

راستی چرا زنده ام به ته صدای خفه ی ناخوشایند زندگی؟

(تلخون)

 

سکانس دوم حسابرسي خداوند؛ به روايت يک گناه کار

#########################################

 

گناه هايم را بردم پيش خدا.همه اش را,ريز و درشت.خب از حق نگذريم خيلي سنگين بود.براي همين خيلي بدبختي کشيدم تا کولشان کردم. پاهايم شل شده بود و دست هايم از آرنج لمس شده بود.انگار ديگر هيچ حس دردي در دست هايم نبود.اما دلم که خوش بود.مگر آدم ديگر از اين دنيا چه مي خواهد,يک دل خوش! من هم که داشتم. براي همين با يک عالمه اعتماد به نفس بلند شدم و گناه هايم را گرفتم دستم و رفتم پيش خدا.رک و پوست کنده هم حرف هايم را زدم.يعني گناه هايم را ريختم جلوي پايم و گفتم:

"آخيش!من اين گناه ها را آورده ام که شما ببخشي!"

هنوز کلمه"ببخشي" را تا آخر نگفته بودم که يکهو فرشته ها با هم گفتند:"واااا" خنده شان گرفته بود.توي چشم هايشان خنده را مي ديدم.يکه خورده بودند از اين همه روي زياد من و آن همه گناه که کپه اش کرده بودم.مي دانستند که خدا بيش تر از اين ها را هم بخشيده اما اين قدر گناه براي من؛توي اين قد و قواره خيلي بود. تازه!آن روز هيچ روز به خصوصي هم نبود که من به بهانه آن، گناه هايم را براي بخشيدن آورده باشم. مثل آن شب ها و روزهايي که خدا به فرشته ها کليد مي دهد تا بعضي از درهاي رحمت و بخشش آسمان را باز کنند و بعد به آدم ها مي گويد اين شب ها مخصوص بخشيدن گناه هاي شماست.نه,يک روز خيلي معمولي بود.درهاي ويژه آسمان را باز نکرده بودند. هر کس سر کار خودش بود.همه چيز در آسمان مثل يک روز ساده معمولي ادامه داشت. من بدون هيچ بهانه اي رفته بودم سر وقت خدا. يکي از فرشته ها که مامور وارسي گناه ها بود آمد جلو.مرا با دست کنار زد و جايي را براي نشستن نشانم داد.يک تکه ابر نازک بود که وقتي گناه کار ها رويش مي نشستند هي احساس مي کردند که الان از هم باز مي شود و مي اندازتشان پايين.من هم نشستم روي ابر.حواسم به فرشته بود که بالش به گناه هاي من گير نکند. او گناه ها را زير و رو مي کرد و سبک تر ها را مي گذاشت رو.سنگين تر ها را که مي ديد اخم مي کرد يا يکهو هاله اي خاکستري صورتش را مي پوشاند؛اما هيچ چيز نمي گفت چون تصميم با خداوند بود. يک ليست بلند از همه گناه هايم تهيه شد,شماره خورد,ترتيب پيدا کرد و روزها و ثانيه هايش مشخص شد.لوله کاغذ هي لاي بال هاي فرشته مي پيچيد از بس که بلند بود. خداوند بايد تصميم مي گرفت. نگاهي انداخت به لوله ي بلند بالاي کاغذ.از هم بازش کرد.من همه اش را از روي همان تکه ابر سبک حس مي کردم.با يک نگاه همه اش را خواند, سبک سنگين کرد.لحظه اي سکوت... و بعد از فرشته پرسيد:"5 شنبه بعد از ظهر,25 مهرماه سالي که گذشت يادت مي آيد؟ گناهش را چرا ننوشته اي؟" فرشته بالهايش را به هم زد و گفت:" گناه نکرد...آن روز را که شما مي گوييد مي خواست گناه کند حتي تا لحظه انجام دادنش رفت. خيلي جلو رفت اما برگشت,يکهو! من آماده نوشتن بودم اما نمي دانم چرا گناه نکرد و يک دفعه بال هاي من سبک شد. اگر آن روز گناه مي کرد سنگين ترين گناهي بود که تا به حال برايش نوشته بودم." هرچه به کله ام فشار آوردم که آن 5 شنبه را به خاطر بياورم نشد!توي کله ام خالي خالي بود.با صداي خداوند به خودم آمدم که :"به خاطر آن 5 شنبه 25 مهرماه و گناهي که انجام نداد,او را بخشيدم. بگوييد برود." چند ثانيه اي بود که ابر نازک بالا و بالاتر مي رفت و داشت مرا به طبقه 4 آسمان مي رساند.

 (حديث لزر غلامي)

 

سکانس سوم خود را ببخش

#########################################

 

اگر بخواهیم نخست خودمان را درمان کنیم و شفا دهیم و سپس به جست و جوی رویاهای خود بپردازیم،هرگز به بهشت نخواهیم رسید.

برعکس،اگر همه چیز را درباره ی خویشتن بپذیریم،حتی هر آنچه که غلط می پنداریم و علیرغم آن خویش را سزاوار سعادت بدانیم، آن گاه است که پنجره ای وسیع را گشوده ایم که از آن عشق می تواند به درون آید.

کم کم عیب ها و نقص های ما ناپدید می شود؛زیرا کسی که خوش بخت است فقط با عشق به دنیا نگاه می کند و عشق نیرویی است که هر آن چه را که در جهان است اصلاح می کند و حیاتی تازه می بخشد.

(پائولو کوئیلو_ کتاب:دیدار با فرشتگان)

 

سکانس چهارم  شقایق

#########################################

 

تا شقایق هست،

زندگی باید کرد...

(سهراب سپهری)



   1   2   3   4      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[26/5/1387- 12:28 ع] واکنش ها به حضور دختر پرچمدار کاروان ايران (بدون شرح!!!)
[31/4/1387- 1:50 ع] درد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com